|
تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
حال ميخواهم زندگيم را | |
اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت سادست ، نه اينكه ميشه باوركرد دوباره اخرجاده است....
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها ، بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا...

آي غنچه ها ، آي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره
پياده ها ، سواره ها ، مسافراي جاده ها ، تو رو خدا بگين نره
تو رو خدا بگين نره ، اگه بره ، من حرفامو به کي بگم ؟
آخه من هم عاشق شدم ، داره ميره ، من چي بگم ؟
آهاي شبا ، ستاره ها ، ترانه ها ، اگه بره ، قشنگي ها رو ميبره
آي آدما ، مسافرا ، پنجره ها ي کوچه ها ، تو رو خدا بگين نره
عاشق شدم ، اون مي دونه ، واسه همين داره ميره
اگه بره ، کي تو شبام ، شعرام رو ازمن مي گيره ؟
نرو... بمون...اگه کمم ، عاشق شدم خيلي زياد
يادش به خير... چه زود گذشت ، اون اولا يادت مياد ؟
مترسکي غريب بودم ، تنها بودم ، ساکت وبي صدا بودم
قشنگ بودي ، بچه بودم ، از آدما جدا بودم
يه حرفي موند توي دلم ، بهت بگم ، از روزي که گفتي ميرم
خواستم بگم ، دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم
نه خنده ها ، نه گريه ها ، نه اونهمه ترانه و گلايه ها
هيچي به يادت نمياد؟ نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها ؟
داره ميره ، تا دوباره ، ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام ، مترسکي تنها بشم
عمرمنم با رفتنت ، انگاري رو به آخره
منم مي خوام عاشق بشم ، تو رو خدا بگين نره
مي خواد بره ، تنها بره ، تو فکر راه سفره
آي آدما ، ستاره ها ، مسافرا ، تو رو خدا بگين نره ...

خدايا به اندازه تمامي روزهاي رفته آرزوهاي مچاله شده مي بينم
و به اندازه تمام ستاره هاي نقره اي شب يلدا آرزوهاي نداشته !
ولي هنوز اميد وارم !!!
چون باور دارم که ارزوهاي آبي ات
روزي صدايم مي کنند !!!!!
يادت باشه :
بيشترين فاصله براي من کمترين فاصله از توست ...ت

امشب شب بي کسيه
يکي به دادم برسه
تنها ترين عشق زمين امشب به آخر مي رسه
امشب شب تنهاييه
سر روي زانوم مي ذارم
آخه تو اينجا نيستي و غزل غزل گريه دارم
غصه نشسته تو دلم
حرفي نزن چيزي نگو
فقط بزار گريه کنم
مي خوام با بارون چشام فاصله ها رو کم کنم
ترک ترک دلم شکست
کسي به دادم نرسيد
گريه هاي تنهايي مو هيچکي به جز خودم نديد
از هم ديگه جدا شديم
به راه و رسم زندگي
بودن تو يه لحظه بود رفتن تو هميشگي ...!!!
بخاطر همه چيز ازش ممنونم **

يه شب بي بهانه تر از قطره هاي بارون ,
شگفت انگيز تر از آبي آسمون
و عميق تر از سياست رنگين کمون
پا گذاشتي تو زندگيم
چقدر تعجب کردم وقتي دست به دستم دادي
بدون اينکه از فرداي نا معلوم روياي اقاقيا واهمه داشته باشي .
همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختي ما داشت ورق مي خورد ,
همه فرشته هاي آسموني رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن
و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن .
از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهاي آبي غافل نشدن ,
گرچه ميدونم اين روياي شيرين ابدي نيست ولي...
مي دونم همونطور که بي بهانه اومدي بي بهانه هم خواهي رفت ,
مي دونم روزي که بري من ميشم تنها ترين برکه روي زمين ,
مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستي!...

باز هم براي تو مي نويسم ،
براي تو و براي قلبي كه براي تو مي زنه
،دوست دارم برات بنويسم.
دوست دارم كه بيشتر بدوني چقدر دوستت دارم
ولي كجاست حروفي براي نوشتن از تو
بگو چگونه درك كنم لحظه هاي عاشقي رو ؟
من كلماتم را در وجود تو جاگذاشتم بگو چگونه اسمت را بنويسم ؟وقتي اشك نمي گذارد.
اسمت رو به همراه ستاره مي نويسم چون من و به ياد شبهاي تار عشق ميندازه
بگو چگونه بعد از اين تحمل كنم لحظات تنهايي را؟
با نوشتن لحظات تنهايي گريه ام مي گيره چه برسه به ........؟

تورا گم کرده ام امروز ...
وحالا لحظه هاي من ...
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ..
وچشمانم ...
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند ...
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ...
نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ...
بي تاب ودلگيرم ...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم...!!!

آرام در کنار پنجره ام نشسته ام
و دل داده ام به صداي باران
که اشک هايم را زمزمه مي کند.
داستان دلتنگي بلند است
و فرصتي نمانده براي گفتن،
شايد وقتي ديگر، بگويم،از تنگي قفس!
اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار
اکنون که زنده ام
صبر نکن تا بميرم
بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد
و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را
در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني
پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد
اگر دوستم داري
بگذار تا زنده ام بدانم

به دنبال واژه اي ميگردم!
تا قلمم راسيراب كنم
واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست
كه هنوز در راه نيست
و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند
و اين آيينه خسته تر از هميشه
زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند
امروز غبارت را به باد مي دهند
در آخرين لحظه ي ديدار به چشمانت نگاه کردم
و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي که توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست .
و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ کلامي .
من خاموش به تو نگاه مي کردم و در دل با خود مي گفتم :
اي کاش اين قامت نحيف لحظه اي ، فقط لحظه اي مي انديشيد
که آسمان بهاري يعني ابر ، باران رعد و برق و طوفان ناگهاني .
و اين جمله ، جمله اي بود بدتر ازهر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن ...

من از خدا خواستم نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند
تا لبخند مرا هرگز فراموش نکني
و ببيني که سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري که تنهايي
ولي اکنون تو رفته اي
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اينست که
من شاهد رفتن تو هستم ...

گاهي وقتا دنيا واست خيلي کوچيک ميشه
مي خواي خفه شي
هيچ کورسوي اميدي نميبيني
اما خوب ...
تو همه ي اون لحظه ها خدا باهاته
همراهته
با ياد خدا و اوني که دوسش داري و فکر مي کني اونم دوست داره يه کم حالت بهتر مي شه
و اون اشکي که مي جوشه از گوشه چشمت يکم تسلي ميده بهت
خدايا تنهام نذار
نذار شک کنم به همه چيز ...!!!




يادته ؟
يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني
برو زير بارون كه كسي اشكاتو نبينه
گفتم اگه بارون نيومد چي ؟
گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريه مي كنه ...
گفتم يه خواهش دارم : ...
وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار ...
گفتي باشه ، مطمئن باش
حالا امروز من دارم گريه مي كنم
اما آسمون نمي باره
تو هم اون دور دورا وايستادي و داري بهم مي خندي ...!!!

شب را دوست دارم!
چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد
تا سر گرداني مرا ببيند .
چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم
شب را دوست دارم
چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند
شب را دوست دارم :
چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم
از شب مي ترسم :
تو را در شب از دست دادم.
از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم
چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
****************************************************
كاش آدما عاشق نميشدن كاش بين عاشقا فاصله نبود كاش بين عشاق جدايي نبود
كاش هيچ عشقي نميره كاش عشق همه پاك باشه كاش كاش كاش........
خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟
تو ميتوني پس دل هيچ عاشقي رو نشكن.
تو تنهايي ميدوني تنها بودن چقدر سخته
پس هيچ عاشقي رو تنها نذار ...!!!
زندگي ، آنچه زيسته ايم نيست بلكه آن چيزي است كه بياد مي آوريم تا روايتش كنيم ....!!!

من به دو چيز عشق مي ورزم:
يكي تو
و ديگري وجود تو
به دو چيزاعتقاد دارم :
يكي خدا
وديگري تو
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم :
يكي تو
وديگري خوشبختي تو
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :
يكي تو
وديگري براي با تو موندن تا هميشه
دوستت دارم.

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.
مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .
من اکنون صاحب دشتي قاصدکم.
اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟؟؟

من همه ي عمر به دنبال تو مي گشتم
و چنان استوار و صبوردل به جستجوي ساليان دراز بستم
و تو را يافتم...
اي که در تو من آواره نخواهم بود
در کنار تو پريشاني و غربت را از ياد خواهم برد
دلم مي خواهد عقده هاي بي رحم گريه راکه حلقومم در چنگال هايشان اسير است
در دامان نوازش هاي عزيز تو بگشايم.
اشک هاي بيتابم را که عمري در پس پرده ي سياه غرور زنداني بودند
در کف دست هاي خوب تو رها کنم .!!!
و اكنون من ...
تو را مي پرستم ................
ساحل بي كسيهايم را به خدا مي سپارم
زيرا ديگر تنها نيستم ....
و تو را دارم ...
و با تمام وجود تو را حس مي كنم .
پس هيچگاه ..................................
تنهايم نگذار !!!
|
زندگي سه چيز است. اشكي كه خشك مي شود. لبخندي كه محو مي شود. يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند! |

توي رگبار سياهي ، حسم انگار تازه مونده
اون نگاه سردت اما ، قلب گرمم و سوزونده
من نگام ساده بود، اما قلبت و ساده نديدم
جز فريب و حس غربت ، من از عشقمون نچيدم
تو نخواستي تا هميشه، قدر موندن و بدوني
سرنوشت ما همين بود، من و تو تنها بمونيم
حالا جز چيك چيك بارون ، كسي اينجا آشنا نيست
وقت تلخ رفتنه باز ، ديگه اينجا جاي ما نيست
***
من و بارون تو خيابون داريم از فردا ميخونيم
كه دوباره نكنه ما تنها بمونيم ...

ميري ؟؟؟
برو ..................
ولي فقط اين و يادت باشه عزيز ...
اشك زلالت و جلو چشم غريبه ها نريز ...

اشك چشمامو ميريزم ، پشت پاي تو عزيزم
تا شايد يه روز دوباره، عشق و تو نگات بريزم
وقتي كه تو پيچ جاده ، آخرين نگات و كردي
دل من يه لحظه لرزيد، فكر مي كردم بر مي گردي
فكرمي كردم توي عشقت، كينه تو صدام بمونه
از تو و نگاه آخر از من و موندن بخونه
بعد از اون خدا نگهدار زندگي تيره و تاره
ولي عشقت توي سينم تا هميشه موندگاره...!!!
با توام
با تو بودم با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي .....
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستو ها يي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پر اندي
بهار روياهام را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي ..
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به :" شايد فردا
و بارها گفتم ام : شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد ..
با توام و باز براي تو مينويسم ..
***********************************
داري ميري؟
باشه ...
اما يه لحظه صبر كن و حرفم رو گوش كن ...
برو ...
اما شبها چراغ دلت رو روشن بذار
تا فرشته ها راه پاكي رو گم نكنن
آخه ...!
شبهاي بدون فرشته سخت ميگذره
مثل شبهاي بي تو بودن ...




در بيكران زندگي
2 چيز افسون مي كند ...
آبي آسمان كه مي بينم وميدانم كه نيست !
و بيكران عشق كه نمي بينم و ميدان كه هست ... !!!

چند صباحي است كه هنگام غروب ، دلم مي گيرد
و من در هواي گرفته ي غروب
به آينده ي نه چندان دور خود مي انديشم
و به اين نتيجه مي رسم كه ...
آري !
فراموشي بسيار ترسناك است
و من در غروب، كلامي از فراموشي خواهم نوشت
تا شايد بدين سان بتوانم ...
فراموشي خود را در خود فراموش كنم
تا شايد توسط عشق
فراموش نشوم .... !!!
فراموش شده اي بي گناه ...

كاش مي تونستم چشمانم رو تهديد كنم
تا بخاطر تو اشك حسرت نبارن
و كاش مي تونستم عشق رو فراموش كنم .
تو اين دوره عاشقي معنايي نداره
ديگه نميخوام عاشق باشم
اما نميشه
ميخوام عشق رو فراموش كنم
ولي نمي تونم
آخه ميگن ...
هر كس عاشق نباشه آدم نيست ... !!!