امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم مي کنند مي نگرم
اما هيچ اثري از عشق در چشمک نوراني آنان نمي يابم
امشب دلم گرفته است و حتي درخشش ماه هم نمي تواند مرهمي براي قلب شکسته ام باشد
امشب سياهي آسمان با سياهي چشمانم يکي شده است و
قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هايم مي بارند و مرگ عشق را ياد آور مي شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردي از عشق نمي کاهد
نمي دانم چرا امشب هوا بوي مرگ مي دهد
نمي دانم چرا امشب نسيم عشق را بر گونه هايم حس نمي کنم
امشب از عشق خاليست و من هنوز نمناکي گونه هايم را احساس مي کنم
واين بار گريه آسمان هم با من همراه شده است و
صداي باريدن آن بر گونه هاي زمين به صراحت به گوش مي رسد
من و باران و شب و آسمان يکي شده ايم و
همگي به حال عشق و سوگند هاي شکسته شده عاشقان به قداست عشق مي گرييم و
امشب صداي گريه من و آسمان در طبيعت طنين انداز شده است و
سکوتي که مرگ عشق حاکم کرده است مي شکند
در يک روز باراني با تو آشنا شدم؛
رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم!
وهنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئي رفتي ومن به ديگر سو
خيس شديم! و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم؟
زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام رابشويم